تبليغاتX
پوران جيزد

پوران جيزد

سیاسی اجتماعی فرهنگی و خبری

من هستم تو باش

گفت من هستم تو باش من جایی نرفتم که برام دعا کنی من کنارت هستم این همه برام دعا کردی یک بار ته دلت راضی بودی حالا من به کنار خدا رو هم فراموش کن خودت و خودت و هیچکس واقعا از ته دل منتظرم بودی از ته دل خواستی یا ترسیدی من بیام یا باورنداشتی که من بیام خودت قضاوت کن با خودت خلوت کن ببین چقدر راست می گی اگه از ته دل منو می خواستی منو پیدا می کردی همیشه من باهات بودم تو محل کار تو خونه تو خیابون و هر جا که فکرش رو بکنی ایراد از من نیست صورت من غبار نداره که دیده نمی شم چشمای تو غبار گرفته تو نمی خوای ببینی حالا هی بگو:

الهم کن لولیک الفرج

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 20:4  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

یه وبلاگ تازه

یه وبلاگ تازه یه امید جدید شاید یه سر فصلی نو شاید یه توهمی جدید شاید ... چیزی به نام کلونی دنبال چه می گردی

آنچه گم کرده ای گم کرده من هم هست

عضویت در کلونی اختیاریست

اما

ماندن در آن اجباریست

لطفا قبل از عضویت خوب فکر کنید حق عضویت هم می گیریم حتی از شما دوست عزیز


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 23:25  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

سنگ لوح

همه جا تبلیغات کرده بود سنگ لوح آخرت حتی سر قبرستون هم یه سنگ بزرگ روش نوشته بود سنگ لوح آخرت در کمترین زمان ممکن. بازار کار دیگران رو بدجور کساد کرده بود نمی گذاشت کسی بمیره سنگ لوحش بیفته زیر دست کس دیگه ای .

اما امروز وقتی دفنش کردند رفتن پیش حجار محمد سفارش سنگ لوح دادند

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 19:30  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

پشت سر

حالا دیگه ۸۵ سالش بود. وقتی نگاه به پشت سرش میکرد بهتر درست و غلط کاراش رو می دید فقط یه مشکل بود راه برگشت نبود که از فرصت هایی که براش به وجود آمده بود بتونه بهتر استفاده کنه اشتباهات رو کم کنه درستا رو بیشتر کنه و ...

آهی کشید سری تکون داد و رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 22:6  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

عینک

تمام خانه رو دنبال عینکم گشتم همه کمد رو به هم ریختم خونه شده بود بازار شام آخر سر کفری شدم داد زدم.

معلوم هست تو این خونه چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! شتر با بارش گم میشه

لیلا لیلا بیا

لیلا: چییییییه

تو این خونه چه خبره چرا هیچی سر جاش نیست. هیچی رو نمی تونی تو این خونه پیدا کنی کافیه فقط یه جا حتی دم دست بذاری

لیلا: باز چی رو گم کردی

عینکم عینکم رو ندیدی؟؟؟؟؟؟

لیلا دستش و دراز کرد و من یه خورده صورتم کشیدم عقب

پدر روزت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 10:59  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

کارت دعوت

از همه دوستان دعوت می شود داستانهای کوتاه خود یا سوژه های خود را جهت تبدیل به داستان کوتاه در قسمت نظرات قرار دهند تا با نام خودشان در وبلاگ به نمایش در اید

این به منزله کارت دعوت است

پس تعارف نفرمائید

بفرمائید

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 20:46  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

چشمای مشکی

هنوز چشماش به ته کوچه مونده بود جاییکه دخترک با اون چشمای مشکی قشنگش برگشت و توی چشماش نگاه کرد و گفت بابام خیلی وقته رفته پیش خدا

و اون از ترس اینکه مبادا مامان دختره بیاد سریع برگشت اول کوچه او می دونست که نرفته پیش خدا اصلا او خدایی نبود آدم معتاد فقط می ره تو ابرا یا شایدم زندان خانه پرش می ره بیمارستان ترک کنه

البته اگه اهل زندگی باشه ...

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 21:44  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

احساس کبوتر

شاید احساس غریبیست کبوتر بودن

و چه احساس عجیبیست میان من و تو

که کبوتر گاهی

عاشق درک چونین احساسیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:27  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

روز مادر

روز مادر

را به همه پدرها تبریک می گویم که اگر نبودند و این زحمت را به خودشان نمی دادند الان تمام مادرا در خانه ترشیه بودند و الحمد لله هر مادری هم ۱۰ دوازده تا کادو از طرف فرزندان ذکور و شوهران فرزندان اناس دریافت نمی کردند

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:41  توسط غلامعباس پورمحمد  | 

...

...

همیشه برام این سه نقطه جای تعجب داشت معنیشو نمی فهمیدم

مونده بودم این یعنی اینکه نویسنده یادش نمی یاد بقیه مطالب رو یا خواسته سر ما رو درد نیاره

می خواسته بگه ادامه داره یا نه تا همینجا بسه

به نظر شما این سه نقطه یعنی چه؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 16:11  توسط غلامعباس پورمحمد  |